محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2348
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سبره جهنى بود كه پيش وى رسيد اما معاويه چيزى ننوشت و جواب نداد و فرستاده را پس نفرستاد و هر وقت جواب مىخواست معاويه اشعارى مىخواند كه به كشته شدن عثمان و جنگ اشاره داشت و بيش از آن نمىگفت ، تا ماه سوم كشته شدن در رسيد آنگاه معاويه يكى از مردم بنى عبس را كه از تيرهء بنى رواحه بود و قبيصه نام داشت پيش خواند و طومارى مهر زده به دو داد كه عنوان آن چنين بود : « از معاويه به على » به دو گفت : « وقتى به مدينه رسيدى پايين طومار را بگير . » آنگاه به دو گفت كه چه بايدش گفت و فرستادهء على را نيز روانه كرد كه هر دو برون شدند و در غرهء ماه ربيع الاول به مدينه رسيدند و وارد شهر شدند ، مرد عبسى چنان كه معاويه دستور داده بود طومار را را بلند كرد و مردم برون شدند و او را مىنگريستند آنگاه سوى خانه هاى خويش رفتند و بدانستند كه معاويه مخالف است . مرد عبسى همچنان برفت تا پيش على رسيد و طومار را به دو داد كه مهر از آن بر گرفت و نوشته اى در آن نبود . آنگاه على به فرستاده گفت : « چه خبر بود ؟ » گفت : « در امانم ؟ » گفت : « آرى ، فرستادگان در امانند و كشته نشوند » گفت : « خبر اينست كه قومى را بجا گذاشتم كه جز به قصاص رضايت ندهند . » گفت : « از كى ؟ » گفت : « از خود تو ، و شصت هزار پير را به جاى نهادم كه زير پيراهن عثمان مىگريستند كه پيراهن را براى آنها نصب كردهاند و بر منبر دمشق كشيدهاند . » گفت : « خون عثمان را از من مىخواهند ؟ مگر من مانند عثمان خون باخته نيستم ، خدايا در پيشگاه تو از خون عثمان بيزارى مىكنم ، به خدا قاتلان عثمان از دسترس بدورند مگر خدا بخواهد كه وقتى او عز و جل كارى را اراده كند آن را به انجام مىبرد ، برو ! »